معترضيد؛
خودتان هم نميدانيد به چه
اما معترضيد
دست آخر بهانه پيدا ميشود
امين
به هيچ نمي رسيد، زيرا
دوستان خواهند گفت كه اينان از دوستان گذشتند براي ما؛
و دوستان مي گويند اينان از ما گذشتند براي دوستان
پس تضميني نيست، ولش كن
پس دل به هيچ كدام خوش نكنيد
باد تا در تنهايي خود بمانيد و بمانيد
امين
85/10/21
بس است،نگوييد مردانمان اين گونه كردند
مرداني كه اين گونه كنند نيستند
و آناني كه اين گونه كنند، بدتر از آن را با خودشان-روحشان مي كنند
ديگر نگوييد از ظلم اين گونه ايم
چون كسي نمي شنود،بشنود گوش نمي دهد،گوش دهد آسان مي گذرد
خودتان اين گونه خواستيد اي فاحشه هاي بي آبرو
مرداني را از براي چندر غاز آلوديد
آنان پرده بكارت شمايان ندريدند؛
شما پرده پاكي آنان دريديد
شماييد آن دريا پرياني كه سهراب مي گفت؛
نبايد دل به تان خوش كرد
زود گذريد
اي فاحشه هاي زمان
در تمام ِ شهر
نيست يک فرياد.
اي خداوندان ِ خوفانگيز ِ شبپيمان ِ ظلمتدوست!
تا نه من فانوس ِ شيطان را بياويزم
در رواق ِ هر شکنجهگاه ِ پنهانيي ِ اين فردوس ِ ظلمآئين،
تا نه اين شبهاي ِ بيپايان ِ جاويدان ِ افسونپايهتان را من
به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانيتر کنم نفرين، ــ
ظلمتآباد ِ بهشت ِ گند ِتان را، در به روي ِ من
بازنگشائيد!
□
در تمام ِ شب چراغي نيست
در تمام ِ روز
نيست يک فرياد.
چون شبان ِ بيستاره قلب ِ من تنهاست.
تا ندانند از چه ميسوزم من، از نخوت زبانام در دهان بستهست.
راه ِ من پيداست.
پاي ِ من خستهست.
پهلواني خسته را مانم که ميگويد سرود ِ کهنهي ِ فتحي قديمي را.
با تن ِ بشکستهاش،
تنها
زخم ِ پُردردي به جا ماندهست از شمشير و، دردي جانگزاي از خشم:
اشک، ميجوشاندش در چشم ِ خونين داستان ِ درد;
خشم ِ خونين، اشک ميخشکاندش در چشم.
در شب ِ بيصبح ِ خود تنهاست.
از درون بر خود خميده، در بياباني که بر هر سوي ِ آن خوفي نهاده دام
دردناک و خشمناک از رنج ِ زخم و نخوت ِ خود ميزند فرياد:
«ــ در تمام ِ شب چراغي نيست
در تمام ِ دشت
نيست يک فرياد...
اي خداوندان ِ ظلمتشاد!
از بهشت ِ گند ِتان، ما را
جاودانه بينصيبي باد!
باد تا فانوس ِ شيطان را برآويزم
در رواق ِ هر شکنجهگاه ِ اين فردوس ِ ظلمآئين!
باد تا شبهاي ِ افسونمايهتان را من
به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانيتر کنم نفرين!»
شاملو
۱۳۳۵

یادت میاد!!!
هر صبح تنها بیدار میشوم
با این رویا
که دستم تن شیرین تو است
که لبهایم را می فشارد!!!!!!
دختری را دوست می دارم
که مثل گلبرگهای گل
آن قدر زیبا و نازک و شیرین است
گویی مخلوق ویژه خداست
مثل فرشته
دستی برایم تکان داد و دیوانه شدم
حالا نمی دانم با این دل شیدا چه کنم؟
گاه گاهی از کنارم میگذر
با لبخندی بر لب
و هزاران راز در نگاه اش
نه از هم دوریم نه نزدیک
شبها من تنهایم .
او هم در اتاق اش تنهاست
فرو ریختن دل یکدیگر را می شنویم
میدانم چقدر عاشق ام
او هم چنین است
اما اه!
او ماه اول بهار است و
من ماه آخر زمستان
دو خط موازیم
که هیچ وقت نمی رسیم به هم
هر چند که خیلی نزدیکیم به هم!

مه صبح گاهی بر میآید
وروی نی ها آرام میگیرد
غروب که هوا سرد میشود
مرغهای وحشی جیغ میکشند
عشق من
چه قدر دلم هوایت را کرده است
love to be loved
leave tobe loved
thats why the human live,love and leave
امين 16/6/85
رودخانه ی یو شینو
میان کوه ایمو و مونت سه
جاری میشود.
میان عاشق و معشوق
همه ی توهمات جهان
جاری است.![]()
از دستم رفت...
گذشته ي قابلي ندارم
پس...
به فكر حال افتادم...اكنون...
ديدم كه مرد عمل نيستم.
به آينده دل بستم، آينده اي كه وجود ندارد.
به هيچ دل بسته بودم،واقعا هيچ.
تا اينكه فرشته ي نجاتم آمد...
نوري را در من بيدار كرد،
و آينده قابل دل بستن شد.
حالا همه چيز دارم، آينده-گذشته-حال.
چون او را در خود مي بينم و خودم را در او...
حالا فكر كنيد چه بلايي سر من مي آد اگه از دست بدمش...
ترجمه رو نوشتم فقط برای یه نفر
How can life be what you want it to be
You’re frozen
When your heart’s not open
You’re so consumed with how much you get
You waste your time with hate and regret
You’re broken
When your heart’s not open
فقط چيز هايي رو مي بيني كه چشمات مخوان ببيني
چطور زندگي ميتونه اون طوري باشه كه تو ميخواي؟
يخ زده اي
وقتي قلبت باز نيست
خيلي تلف شدي با اينكه،چقدر مي گيري
وقتت رو تلف مي كني با نفرت و پشيماني
شكسته اي
وقتي قلبت باز نيست.

